امروز آمدیم به پابوس آفتاب
مسافرخانه دار پرسید از کجا آمده اید؟ گفتیم: مشهد!
می گفت: به همسرم گفتم، ما سال های سال است که مجاور آقا امام رضا(ع) هستیم، بیا دو سه روز هم که شده، زوار آن حضرت باشیم. پرسید: یعنی چه؟ ما که خیلی وقت ها به زیارت ایشان مشرف می شویم و عرض ارادت می کنیم. گفتم آری اما «زوار آقا شدن» صفای دیگری دارد، گفت چه طوری؟ گفتم اول وسایل و لباس لازم به اندازه یک مسافرت سه روزه برمی داریم، بعد از بچه ها و نزدیکان خداحافظی می کنیم و می رویم یکی از مسافرخانه های دور و بر حرم اتاق کرایه می کنیم مثل همه زائران حضرت. با خوشحالی موافقت کرد. تصمیم مان جدی بود، دست به کار شدیم و مقدمات سفر را فراهم کردیم، بچه ها و چند تن از نزدیکان را جمع کردیم و گفتیم ما سه روز قصد رفتن به زیارت داریم شما هم لطف کنید نه از ما نشانی بخواهید و نه به هیچ وجه با ما تماس بگیرید، انشاءا... پس از زیارت، خودمان خدمت می رسیم و همین شد. چمدان را برداشتیم آب و آینه و قرآن آماده شد من و همسرم -و دختر کوچکم که او هم با ما هم سفر شده بود- پس از انجام مراسم رسمی وداع، راه افتادیم. در آن سال ها، هنوز طرح بازسازی اطراف حرم مطهر، اجرا نشده بود و ما به راحتی مسافرخانه ای در نزدیکی حرم پیدا کردیم و از مدیرش برای سه شب، درخواست اتاق کردیم. مسافرخانه دار پرسید از کجا آمده اید؟ گفتیم از مشهد. گفت مقصودم این است که از کدام شهر به مشهد آمده اید؟ گفتیم از مشهد. این بار با تعجب گفت من نمی فهمم یعنی در دفتر آمار مسافران بنویسم کجایی هستید؟ برای بار سوم گفتیم از مشهد و آن گاه برایش توضیح دادیم که قضیه از چه قرار است! با حیرت بیشتر نگاهی به ما کرد و گفت: وا... تا امروز چنین چیزی نشنیده بودم گفتم خب مگر اشکالی دارد، گفت نه، بفرمایید و کلید اتاق را به دستمان داد و ما از آن لحظه شدیم زوار آقا امام رضا. به راستی هم که چه سعادتی نصیب مان شده بود چه لذتی داشت این زوار شدن و خود را قطره ای دیدن در موج زائران علی بن موسی الرضا(ع). راستش تا حالا نیمه های شب، گنبد نورانی امام رضا را از نزدیک ندیده بودیم و آن شب که شاهد این منظره بودیم، چه حالی دست داد بگذرم. از این که آن سه روز و سه شب بر ما چگونه گذشت و چه حس و حالی داشتیم، پا به پای زوار آقا، داخل صحن و حرم شدن، دست روی سینه گذاشتن و به آقا سلام دادن، زیارتنامه خواندن و... بقیه ماجرا، گفتنی نیست بگذرم... از قطرات اشکی که هنگام نقل این خاطره بی اختیار از چشم هایش جاری بود می شد حدس زد که آن روزها چه حال و هوایی داشته و چه عالمی را سیر کرده است.خوش به حالش.او رفت و من ماندم با حسرتی در دل از این همه صدق و صفا و خلوص نیت و ایمان.ابیات زیر ره آورد همین دیدار خاطره انگیز استآن شب که در حریم حرم پا گذاشتیمدل را در آستان رضا، جا گذاشتیمبا موج زائران حرم، همسفر شدیمچون قطره، سر به دامن دریا گذاشتیمدر عین هم جواری- زوار او شدن«این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم»از شوق زنده شد دل درد آشنای ماتا سر به خاک پای مسیحا گذاشتیمگفتیم ترک خواب کن ای چشم تا سحرامشب که پلک پنجره را وا گذاشتیمشب گنبد طلایی اش از بس که دیدنی استبا چشم خود قرار تماشا گذاشتیموقتی زبان به گریه گشودیم در حضور«مهر سکوت بر لب گویا گذاشتیم»پایین پا، که قطره ای از اشک ما چکیدگفتی که پا به عالم بالا گذاشتیماجر زیارت حرم اهل بیت رااینجا برای روز مبادا گذاشتیمامروز آمدیم به پابوس آفتابدل را به شوق وعده فردا گذاشتیم